بانو ,لالایی ,بخوان ,عجیب ,صدای ,برایم ,لالایی بخوان ,بانو چقدر ,بانو بانو ,بانو برایم ,برایم لالایی ,برایم لالایی بخوان ,بانو برایم لالایی

 آه بانو!

بیا،بیا و مرا در بر بگیر

بانو بیا بنشین

می خواهم سرم را به روی پاهایت بگذارم

می خواهم موهایم را نوازش کنی

بانو برایم لالایی بخوان .

دلم عجیب گرفته است،

روحم عجیب زخم خورده،

روانم عجیب گره خورده و رنجور است.

بانو...بانو...بانو

برایم لالایی بخوان

از همان لالایی هایی که هرگز به گوشم نخواندند.

شب است و صدای هوهوی باد

 از پنجره به گوش‌می رسد.

تو در این کلبه ساده و لباس هایی که عطر سادگیش

از تمام عطرهای‌عالم خوش بوتر است،

به روی یک قالی رنگ و رو رفته نشسته ای و

 به پشتی تکیه داده ای

و من با آن همه درماندگی 

سر بر روی پاهایت گذاشته ام 

که بشنوم آن صدای سبز و بهاریت را که برای

منِ خسته لالایی می خواند.

بانو چقدر درکنار تو بودن امن و خوب است.

هوا عجیب سرد است بانو،

نمی خواهم زخم های سربازکرده ام به دهان برسند

و کلمه شوند واز دهانم بیرون بریزند.

بگذار مهمان چشمانم شوند

بگذار این زخم سرباز کرده آب شود 

و از چشمانم خونابه بچکد که حقیقتا 

این خون گریه کردن ها بر من رواست.

بانو چقدر احتیاج دارم با همان صدای سبز و محکمت 

به من بگویی

غصه نخور دختر جان

بگویی

قوی و محکم باش دخترجان.

بانو

لالایی بخوان برایم

موهایم را نوازش کن و بخوان.تنها بخوان

شاید این دل کمی آرام بگیرد.


منبع اصلی مطلب : از خــود
برچسب ها : بانو ,لالایی ,بخوان ,عجیب ,صدای ,برایم ,لالایی بخوان ,بانو چقدر ,بانو بانو ,بانو برایم ,برایم لالایی ,برایم لالایی بخوان ,بانو برایم لالایی
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

درسایت : لالایی