ساعت ,سالن ,راستش ,راستش هنوز

نوجوان که بودم،پدرم بی مناسبت یک

ساعت ظریف و دخترانه ای را به من هدیه داد.

آن ساعت زیبا همیشه به روی مچم جا خوش کرده بود.

طبق روال همیشگیم به سالن ورزشی

 رفتم برای تمرین اسکیت،

و در همان سالن ساعت زیبایم گم شد.

هرچقدر آن سالن بزرگ را گشتم اثری از ساعتی 

که پدر به من هدیه داده بود،پیدا نشد.

راستش هم غصه از دست دادن ساعت را داشتم

و هم ترس این که واکنش پدر نسبت به ساعتی

که تازه برایم خریده بود 

 و من آن را گم کرده بودم چیست؟!

وقتی به خانه رفتم اضطراب واکنش پدر را داشتم،

حتما دعوایم می کند و ناراحت می شود.

با ترس و لرز به پدر جریان را گفتم

اما او زد زیر خنده و گفت

عیبی نداره بابا،بیا ببرمت یکی دیگه برات بخرم.

ساعتم،بعد از چند هفته زیر سکوهای سالن پیدا شد اما

راستش هنوز هم بعد از 

گذشتن بیش از ده سال از آن ماجرا

نه خنده پدر یادم رفته و نه اثر آرامشی که پدر بر روی 

قلبم به یادگار گذاشت پاک شده است.

پدر همیشه از سهم مادی خود 

در زندگی چشم پوشی می کند وهمیشه

 همه چیز را برای دخترکانش می خواست و می خواهد.

هیچ گاه بابت مادیات ما را دعوا نکرد.

راستش هنوز هم وقتی به آن روزفکر می کنم

قلب و روحم لبخند می زند.




منبع اصلی مطلب : از خــود
برچسب ها : ساعت ,سالن ,راستش ,راستش هنوز
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

درسایت : پــدر